لحظه های ناب
ایستاده ام هنوز بر تن پوش خاکستری زمین در سکوتی به تیرگی شب در کالبد دلهره ی زمان دور از هر آبادی روی این علف های نمناک سرد شعری باقی نمی ماند از وجود خسته ام لیک خوب می دانم آسمان در هراس است از این چند واژه ی سرد چند واژه ی نفرین شده ی پر درد می گویند گذشتن خوب است از هر نیلوفری و هر دیاری صدایم را می شنوی؟ صدایی پر درد از روزگار هجر تو و نوای غمزده ی پاییزی در هوایی که پر است از نفرت ایستاده ام هنوز من وافکارم می خواهم بروم اما باور کن دلم برایت تنگ می شود برای تو و نیلوفرهای باغچه ی همسایه که در غبار زمان خشکیده آغوش تاریک زمان باز است رو به همین تاریکی ها من وافکارم دور می شویم
توشه ای نیست جز نفرت بر دوشم صدای گامهای خسته ام طنین فراموشی ات را فریاد می زند
علی رضا 



| Design By : Night Skin |

