لحظه های ناب
هوا سرد بود و سوز برف به آرومی و پراکنده از آسمون خدا که تمام در دل های من رو شنیده می بارید پسر کوچولویی چند دسته گل نرگس تو دستش بود و ژشت چراغ قرمز التماس می کرد آقا! تو رو خدا یه بسته اش رو بخر ارزونه! خانوم.......گل نمی خوای! نمی دونم چرا بغض کردم...! خیلی جلوی خودم رو گرفتم که وقتی دست های قرمز ویخ زده اش رو دیدم یا نه لباس پاره وژنده اش رو ویا زمانی که با اون صدای بچه گانه اش التماس می کرد گریه نکنم.... به یاد تو افتادم دوست داشتم رو شیشه بخار گرفته ی اتوبوس می نوشتم دوستت دارم اما.....خیلی ها تو اتوبوس بودند ومن مثل همیشه که شرم وحیا ازانجام خیلی کارها دارم تو دلم گفتم هنوزم دوست دارم واتو بوس حرکت کرد ونگاه من روی شیشه ی بخار گرفته ماند.....همین ستایش
| Design By : Night Skin |



